نشریه مسابقه داستان نویسی

مطالب مرتبط

پدران امروز و پدران فردا

پدران امروز و پدران فردا

به بهانه برگزاری دومین اردوی پدران و پسران در برنامه‌ریزی و اجرای اردوهای سالانه «پدران و پسران»، نقش‌های متفاوتی برای هر دو گروه در نظر گرفته شده است تا ارتباط بین آن‌ها تقویت...

در جستجوی دانش زندگی…

در جستجوی دانش زندگی…

در این ویدیو، شاهد لحظاتی واقعی و تکان‌دهنده از جلسه هم‌اندیشی اولیا و دانش‌آموزان هستید.
این ویدیو فقط یک گزارش مدرسه نیست؛ دعوتی است به تمام خانواده‌ها برای تمرینِ دوباره‌یِ مهربانی، انصاف و حریم شخصی.

6 دیدگاه

6 دیدگاه‌ها

  1. رادوین برزکار
    ادامه ژانر تاریخی
    خان پس از تماشای نقش‌های چشم‌نواز دیوارهای بالا‌ده، رو به همراهانش گفت که هنرشان ستودنی است. سپس به خانه پایین‌ده رفت؛ جایی که دیوارها همچون آینه‌ای صیقلی بودند. نورِ نقش‌های بالا‌ده از در نیمه‌باز می‌تابید و در آینه‌گونِ دیوارهای پایین‌ده، صد برابر زیباتر جلوه می‌کرد. خان با شگفتی اعلام کرد که هنرِ سکوت و صیقل نیز خود گونه‌ای از خردِ مردم روزگار کهن است. آنگاه حکم داد که هر دو ده، هر یک به شیوه خویش، در تاریخ آن سامان به عنوان استادان هنر یاد شوند.

    پاسخ
  2. چند روز پیش داشتم خسته و کوفته از مدرسه برمی گشتم ‌. بین راه ديدم يه پسر بچه داره سعی مي کنه زنگ آیفون خونه ای رو بزنه؛ اما قدش به زنگ آيفون نمي رسه . من در نقش یک ناجی جلو رفتم و گفتم: «بذار کمکت کنم کوچولو!»
    اما همین که دکمه آیفون را فشار دادم، در با صدای جیرجیری باز شد.
    پسرک لبخند زد و گفت: «بالاخره برگشتم…» و وارد خانه شد.
    از داخل صدای زمزمه‌ای آمد، انگار چند نفر با صدایی خفه با او حرف می‌زدند.
    وقتی خواستم نگاه کنم، در با ضرب بسته شد و چراغ‌های کوچه ناگهان خاموش شدند.

    پاسخ
  3. داستان سوم :
    «ای پسر جان چه شده؟» پسرک با چشمانی گریان گفت :«مرد صاحب خانه کیفم را برداشته و می‌خواهم آن را پس بگیرم ولی هرچه تلاش می‌کنم در را باز نمی‌کند.»گفتم:«نگران نباش ؛ کیفت را پس می‌گیرم.» جلوی آیفون ایستادم و زنگ را زدم.کسی جواب نداد پس دوباره امتحان کردم و باز هم جوابی نشنیدم. عقب رفتم و با شدت زیاد در را شکستم. وارد خانه شدم ، به پسرم گفتم «الان کافی است بگویی دزد کدام طبقه زندگی می‌کند.» اشک هایش را پاک کرد و گفت که فکر می‌کند طبقه سوم باشد. به طبقه سوم که رسیدیم با در باز خانه مواجه شدم. مکث کردم ،صدایی نمی‌آمد. وارد شدم. تا چند قدم جلو رفتم، صدای دادی بلند شد، چرخیدم. پسرک به من حمله ور شده بود. جا خالی دادم و با قدرت جادویی ام به سمت پسر بچه نشونه گرفتم. گفت:<<آقا به خدا شوخی کردم. قصد بدی نداشتم. جان عزیزت دستت رو بیار پایین.»جمله آخر را تمام نکرده بود که با قدرتم بیهوشش کردم. همین لحظه بود که سوزشی را حس کردم. برگشتم و نگاه کردم ؛ به خون، به مرد. مرد صاحبخانه با شمشیرش به من ضربه زده بود و من رو کشت.

    پاسخ
  4. داستان سوم: چند روز پیش داشتم خسته و کوفته از مدرسه برمی گشتم ‌. بین راه ديدم يه پسر بچه داره سعی مي کنه زنگ آیفون خونه ای رو بزنه؛ اما قدش به زنگ آيفون نمي رسه .

    من در نقش یک ناجی جلو رفتم و گفتم: روزی خواهد رسید که برای آخرین بار، فردی زنگ در خانه را خواهد زد؛ تو از آن روز با خبر نیستی اما عمر گذران است.
    زندگی پر از زنگ های مرتفع میباشد. بزرگ می شوی، قد می کشی و رشد می کنی. می کوش که آن زنگ ها را، خود به صدا در آوری.

    بعد از کمی استراحت با خودم گفتم اون فقط هفت سالش بود و من مثل یه آدم پخته تر باهاش حرف زدم. به قول مولانا:

    « چون که با کودک سر و کارت فتاد پس زبان کودکی باید گشاد»

    پاسخ
  5. داستان دوم: (ژانر: تاریخی)
    در روزگار دور، مردم ده‌بالا و ده‌پایین باهم مباحثه می‌کردند و هرکدام می‌خواستند ثابت کنند که ما نقاش ماهرتری هستیم. خان آن منطقه از آنها خواست تا رجزخوانی را کنار بگذارند و در عمل هنر خود را نشان دهند. پس آنها را به مسابقه‌ای دعوت کرد.
    خان دو خانه با تمام امکانات لازم به اهالی بالا‌ده و خانه‌ای دیگر به اهالی پایین‌ده داد تا بتوانند راحت هنرنمایی کنند اما اهالی پایین‌ده هیچ وسیله‌ای درخواست نکردند بلکه در خانه را بستند و فقط آنجا را صیقل زدند. درحالی که اهالی بالا‌ده رنگ و قلم خواستند و تمام هنر خود را به نمایش گذاشتند. بعد از اینکه کار دو گروه تمام شد، خان به محل مسابقه آمد و وارد خانه اهالی بالا‌ده شد …

    در ا‌دامه : داستان با ژانر تاریخی در ۵جمله

    خان با شكوه وارد خانه ی اهالى بالاده شد و ديوارها را پوشيده از رنكَهاى درخشان و نقش هاى پرجزییات ديد.
    سپس به خانه ب پايين ده رفت؛ در آنجا هيج نقشى نبود، اما ديوارها جون آينه اى صيقل يافته، تمام هنر بالاده را باز تاب
    مى كردند.
    خان با نكَاهى انديشناک گفت: «در تاريخ، گاه هنر درآفرينش است وگاه در بازتاب حقيقت.»
    مردم دريافتند كه زيبايى تنها در رنگ و قلم نيست، بلكه درپاكى و صداقت نيز جلوه مى كند.
    از آن روز، داستان رقابت ده بالا وده پايين به مثالى تاريخى بدل شد كه نسلها آن را براى عبرت نقل كردند. با شكوه وارد خانه ى اهالى بالاده شد و ديوارها را پوشيده از رنگهاى درخشان و نقش هاى پرجزیيات ديد.
    سپس به خانه ى پايين ده رفت؛ در آنجا هيج نقشى نبود، اما ديوارها چون آينه اى صيقل يافته، تمام هنر بالاده را بازتاب
    مى كردند.
    خان با نكَاهى انديشناك گفت: «در تاريخ، كَاه هنر درآفرينش است وگاه در بازتاب حقيقت.»
    مردم دريافتند كه زيبايى تنها در رنگ و قلم نيست، بلكه درپاكى و صداقت نيز جلوه مى كند.
    از آن روز، داستان رقابت ده بالا وده پايين به مثالى تاريخى بدل شد كه نسلها آن را براى عبرت نقل كردند.

    ارادتمندسروش مشکین

    پاسخ
  6. ادامه داستان ژزانر حماسى)
    من در نقش يک ناجى جلو رفتم وگفتم: «اى قهرمان كوچک ،امروز ديوارها در برابر اراده ات كوتاه خواهند شد !»دستم را بالا بردم وزنگ آيفون را فشردم، گويى پرچمی برقله اى بلند كوبيده باشم.يسرك با جشمانى درخشان به من نگريست، انكَار كه درميدان نبرد پيروزى را ديده باشد.
    صداى آيفون همچون ناقوس آزادى در كوچه پيچید ودروازه ى خانه چون درى گشوده شد.آن لحظه فهميدم كه حتى كوچکترین يارى، مى تواند به اندازه ى يک حماسه در دل كودكى جاودانه شود.

    پاسخ

یک دیدگاه بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *