روز سه شنبه 5 خرداد بود،
اطلاعیه ای بر روی سایت مدرسه قرار گرفت که با این دو بیت آغاز شده بود.
حتما قرار شـاه و گـدا هست یادتان
آری همان شبی که زدم دل به نامتان
مشهد، حرم، ورودی باب الجوادتان
آقــا دلـم عجیب گـرفتــه برایتـان
بعد از اون هم از بچه های دوست داشتنی مدرسه دعوت شده بود که در سفر زیارتی امام رضا (ع) همراه ما باشند.
“ولي محترم با سلام و عرض ادب به استحضار ميرساند مدرسه تصمیم دارد در اواخر ماه مبارک رمضان اردویي 4 روزه به مقصد شهر مقدس مشهد برگزار نماید. دانش آموزان علاقه مند به حضور در این سفر مي توانند تا روز یکشنبه مورخ 94/3/10 نسبت به ثبت نام اقدام نمایند.
اهداف اردو: زیارت حضرت رضا علیه السلام، شرکت دانش آموزان در برنامه هاي تفریحي و ورزشي، کسب تجارب ارزشمند در سفر
زمان اردو: شنبه 94/4/20 لغایت چهارشنبه 94/4/24 وسیله اردو : قطار درجه 1″
پس از ثبت نام دانش آموزان، بلیط قطار تهیه و مجوز اردو از اداره آموزش و پرورش منطقه 3 دریافت شد.
زمان اردو فرا رسید.
ساعت 21:15 روز شنبه زمان حرکت قطار بود.
بچه ها از ساعت 18 طبق قرار قبلی در مدرسه حاضر بودند.
ابتدا یه عکس دسته جمعی یادگاری در حیاط مدرسه انداختیم و بعد با توکل بر خداوند متعال راهی سفر شدیم.
با توجه به وقت اندکی که تا زمان سوار شدن به قطار داشتیم به محض شنیدن صدای اذان، نماز مغرب و عشا رو در نمازخانه خوندیم و بعد بلافاصله سوار قطار شدیم.
بچه ها گروه بندی شده بودند و برای هر گروه، یک سرگروه با وظایف مشخص تعیین شده بود.
طبق معمول پس از یکی دو ساعت بازار بازی های گروهی در قطار داغ شد که اتفاقا خیلی هم جذاب بود. از جمله گل یا پوچ و مافیا !!!
صبح روز یکشنبه صبحانه رو در رستوران قطار نوش جان کردیم.
حدود ساعت 9 مشهد بودیم. (بدون تاخیر! – البته از وضعیت قطار هم نسبتا راضی بودیم.)
با هماهنگی قبلی اتوبوس منتظر ما بود که به محل اسکان بریم. (بیت الرضا (ع) واقع در بازار سنتی سرشور روبروی باب الجواد (ع))
اسم رانندمون آقای سمرقندی بود. از همون اول معلوم بود که آدم مشتی ایه! هر چند اصالتاً شیرازی بود.
تا یه خورده به خودمون اومدیم ظهر شده بود.
تصمیم داشتیم جهت زیارت و اقامه نماز جماعت بریم حرم مطهر.
ولی قبلش دور هم جمع شدیم و با بیان چند تا داستان کوتاه راجع به اهداف اردو کمی با هم صحبت کردیم.
گفتیم که در سفر، دیگران رو بهتر می شناسیم و خودمون هم بیشتر شناخته می شیم.
گفتیم که از موقعیت به دست اومده برای ارتباط قوی تر با خدا نهایت بهره رو ببریم.
و گفتیم که …
بالاخره رفتیم حرم …
بر خلاف تصور اصلاً خلوت نبود!
به سختی جایی برای شرکت در نماز جماعت پیدا کردیم و نماز خوندیم. بعد هم رفتیم برای زیارت …
با حضور بچه ها و مربیای اهل دل زیارت بیشتر بهمون مزه می داد!
برای ناهار برگشتیم بیت الرضا (ع) …
ناهار زرشک پلو با مرغ داشتیم. خوشمزه بود ولی یه کم شور بود! (راستی یکی از قرارهایی که اول اردو گذاشته بودیم این بود که غُر نزنیم!)
مسئولیت پذیرایی هم به عهده گروه امیرعلی مهرآبادی اینا بود.
بعدازظهر هماهنگ شده بود دو سانس رفتیم سالن و فوتبال و والیبال بازی کردیم. نفرات برتر بازی فوتبال عبارت بودند از: آقای برزگری و آقای محمدی!!!!
بعد از یه بازی سنگین و جون دار هندونه ی شیرین می چسبید
شب هم حدود ساعت 8 بود که رفتیم استخر ارمغان. (انصافاً استخر خوبی بود!)
بعد هم برای صرف شام رفتیم یه رستوران خوب و جاتون خالی پیتزا میل کردیم.
در راه برگشت بچه ها تو اتوبوس طبق یه سنّت حسنه با شعارهای هیجان انگیزی که دادند وادارمون کردند که براشون آب طالبی بخریم …
ساعت 1 صبح بود که به محل اسکان رسیدیم.
روز اول خداروشکر همه چیز خوب و طبق برنامه پیش رفت.
می خواستیم هنگام سحر بریم حرم که خیلی انرژی نداشتیم!
ساعت 8 صبح بیدار باش بود.
امیر اعلا رشیدی و هم گروهیهاش مسئولیت پذیرایی از سایرین رو به عهده داشتند.
صبحانه رو که خوردیم باز هم یه چند دقیقه ای دور هم جمع شدیم و اشعاری رو که از قبل تایپ و تکثیر شده بود رو با همدیگه همخوانی کردیم.
قرار بود وقتی میریم حرم با هماهنگی جناب آقای نورعلی دسته جمعی اشعار رو بخونیم.
اینکارو انجام دادیم و چه خوب هم انجام دادیم …
بعد از زیارت رفتیم پاساژ الماس شرق برای خرید سوغات.
موقع اذان ظهر بود که رسیدیم به پاساژ.
بعد از اقامه نماز جماعت حدود دو ساعت برای خرید فرصت گذاشتیم.
نکاتی هم که لازم بود بچه ها برای خرید بدونن رو تو خوابگاه بهشون گوشزد کرده بودیم. (جنس خوب خریدن و کارت کشیدن و چونه زدن از جمله تجربه هایی بود که بچه ها پیدا می کردند.)
گفتگوهای بچه ها پس از خرید دیدنی بود!
یکی از میزان تخفیفی که گرفته بود راضی به نظر می رسید! یکی دیگه از تفنگ بادی که خریده بود خوشحال! و یکی هم دوست داشت هر چه سریعتر به تهران برسه تا تسبیح کهربایی رو که برای پدرش خریده بود بهش هدیه بده … خلاصه هر کی یه جور از خرید خودش تعریف می کرد!
در راه برگشت رفتیم رستوران و ناهار چلوکباب بانضمام سوپ جو نوش جان کردیم.
بعد از صرف ناهار تا دم دمای غروب تو خوابگاه مشغول بازی های گروهی بودیم تا این که شب رفتیم شهربازی پارک ملت.
چشمتون روز بد نبینه …
چهره هامون در شهربازی سه حالت مختلف داشت!
قبل از بازی! هنگام بازی! بعد از بازی!
یکی دو تا بازی رو به صورت گروهی انجام دادیم و بقیه بازی ها رو به انتخاب خودمون …
هر چند که انجام بعضی از بازی ها رو هم برای بچه ها ممنوع کرده بودیم.
در هرصورت شام رو تو همون شهربازی خوردیم و حدود ساعت 2 صبح بود که برگشتیم بیت الرضا (ع).
تعداد زیادی از بچه ها پس از یک ساعت استراحت نصفه نیمه همراه مربیا رفتند حرم برای استفاده از فضای روحانی هنگام سحر. نماز صبح رو در حرم مطهر خوندن و برگشتن.
ایندفعه ساعت 8:30 بیدار شدیم.
مسئولیت پذیرایی صبحانه بر عهده دو گروه از بچه ها بود.
صبحانه رو که خوردیم رفتیم بازار رضا (ع).
قرار بود سوغاتی هایی مثل مهر و تسبیح و زعفران و زرشک و … رو اینجا بخریم.
تا ساعت 12:15 مرحله نهایی خرید سوغات هم به پایان رسید.
چمدون ها رو مرتب کردیم و آماده رفتن به حرم شدیم.
آخرین زیارت سفرمون با نیت وداع با امام رضا (ع).
چه وداع لذت بخشی بود. توی اون لحظات به یاد همتون بودیم.
یواش یواش داشتیم ساعات پایانی سفر رو پشت سر می گذاشتیم.
ساعت 16:15 زمان حرکت قطار به سمت تهران بود.
به دلیل زمان کمی که داشتیم ناهار رو سفارش داده بودیم بیارن راه آهن که توی قطار میل کنیم.
ناهار برنج و قرمه سبزی بود.
شام رو هم قبل از سوار شدن به قطار تهیه کردیم و با کمک بچه ها به کوپه ها بردیم. شام سالاد الویه بود که در یخچال مهماندار قرار دادیم.
توی قطار باز هم به هممون خوش گذشت.
یک سفر معنوی با کلی تجربه و لحظات خاطره انگیز …
ساعت 4:30 صبح رسیدیم تهران و پس از اقامه نماز صبح در راه آهن به سمت مدرسه حرکت کردیم.
خدایا بابت این همه لطفت ممنونتیم.









































مسافرت خوبی بود همراه با تجربه های جدید و شناخت بیشتز از بچه های همسفر. ممنون از تمام کسانی که زحمت کشیدند.
خیلی خوش گذشت
دست همه دست اندرکاران درد نکنه :inlove:
:-) با سلام و خسته نباشيد و تشكر از زحمات شما عزيزان و تبريك عيد فطر و قبولي طاعات :-)
امیدوارم در این سفر به همه خوش گذشته باشه. :-)
اردو هایی که با مدرسه راهنمایی رفتم بهترین اردو های عمرم بوده،مخصوصا اردو های مشهد. :-))