ورزشی ( دهم - یازدهم - دوازدهم )

از کیف پدربزرگ تا بام ایران؛ روایت یک صعودِ رویایی به دماوند

میکروفون مدرسه: عشق به کوهنوردی و این مسیر از کجا برای تو شروع شد؟
سید رایان آستانه: تماماً از دو سالگی! پدربزرگم من را در کوله‌پشتی خودش می‌گذاشت و بالا می‌برد. بزرگ‌تر که شدم، برنامه‌ها سنگین‌تر شد. اما تیر خلاص، مسابقه Talent Show مدرسه‌مان بود! من بخش هوش طبیعت‌گرا را انتخاب کرده بودم و باید یک مستند می‌ساختم. همان‌جا بود که اولین بار جرقه صعود به دماوند در ذهنم زده شد.

میکروفون مدرسه: ولی انگار مسیر رسیدن به دماوند خیلی هم هموار نبود و یک بار شکست خوردی؟
سید رایان آستانه: بله، پارسال به دلیل محدودیت سنی (زیر ۱۵ سال به دلیل افت اکسیژن و ریسک‌های بدنی خطرات زیادی دارد) و عدم آمادگی کافی نتوانستم همراه تیم بروم. اما جا نزدم. یک سال تمام تمرین کردم؛ از کوه‌های سبک‌تر شروع کردیم تا رسیدیم به توچال و سبلان.

میکروفون مدرسه: سبلان چطور بود؟ آنجا هم به مشکلی خوردی؟
سید رایان آستانه: سبلان اولین کوه تنهایی من بدون پدرم بود. در ارتفاع ۴۵۰۰ متری شدیداً ارتفاع‌زده شدم، حال تهوع و سردرد شدید داشتم اما هرطور بود خودم را به قله رساندم. همان جا فهمیدم برای دماوند باید بدنم را خیلی بیشتر با کمبود اکسیژن سازگار کنم، برای همین شب‌مانی در ارتفاع ۴۰۰۰ متر را به تمریناتمان اضافه کردیم.

میکروفون مدرسه: برسیم به روز صعود دماوند. چیدمان تیم چطور بود؟
سید رایان آستانه: تیم ما چهار نفره بود: من، پدرم، دوستم و پدرش. اما درست یک هفته قبل، یک نفر جدید که هیچ تجربه کوهنوردی نداشت به ما اضافه شد! پذیرفتن او ریسک بزرگی بود، ولی قرار شد فقط تا بارگاه سوم (ارتفاع ۴۲۰ متری) بیاید و همان‌جا بماند.

میکروفون مدرسه: روز اول صعود چطور گذشت؟
سید رایان آستانه: ۲۶ مرداد ساعت ۳ صبح راه افتادیم به سمت پلور. با لندروور رفتیم تا گوسفندسرا و سنگینی بارها را دادیم به قاطرها. بعد از ۳ ساعت کوهپیمایی رسیدیم به بارگاه سوم. غروب خورشید روی دریاچه لار فوق‌العاده بود. وسایل صعود نهایی مثل کاپشن پر، آجیل، نوشابه، لباس‌های چندلایه و کپسول اکسیژن سفری را آماده کردیم و ساعت ۸ شب رفتیم توی کیسه‌خواب‌ها.

میکروفون مدرسه: و بالاخره روز صعود اصلی به قله…
سید رایان آستانه: ساعت ۳ صبح بیدار شدیم و ۵:۲۰ استارت زدیم. اما در ارتفاع ۴۵۰۰ متری (تیر اول)، همان عضو جدید تیم ناگهان تصمیم گرفت تا خود قله همراه ما بیاید! از ۵۰۰۰ متر به بعد، کار خیلی سخت شد. علائم ارتفاع‌زدگی در بچه‌ها ظاهر شد؛ سردرد شدید و خستگی. مجبور بودیم هر ۱۰۰ متر (تیر به تیر) بایستیم و استراحت کنیم.

میکروفون مدرسه: جایی هم بود که احساس کنید دیگر نمی‌شود و باید برگردید؟
سید رایان آستانه: بله، نزدیک آبشار یخی در ارتفاع ۵۳۰ متری، حال دو نفر از بچه‌ها طوری خراب شد که مجبور شدیم از اسپری اکسیژن استفاده کنیم. پایین تپه گوگردی (۱۵۰ متری قله)، بچه‌ها رسماً گفتند «ما دیگر نمی‌توانیم، شما بروید.» من یک لحظه دلم لرزید و گفتم تمام تلاش‌های این چند سالم پرید! اما قانون تیم ما این بود: یا همه با هم می‌رویم بالا، یا هیچ‌کس نمی‌رود. با روحیه دادن به هم، بالاخره دوباره راه افتادیم.

میکروفون مدرسه: لحظه رسیدن به قله دماوند چه حسی داشت؟
سید رایان آستانه: ۳۰ متر پایانی، هر ۵ قدم می‌ایستادم و نفس می‌گرفتم. پاهام سنگین شده بود. اما همین که چشمم به تابلوی قله و دهانه آتشفشانی افتاد، انگار هیچ فشاری روی بدنم نبود. تمام چشمانم پر از اشک شد… آرزوی بچگی‌ام بالاخره واقعیت پیدا کرده بود. ساعت ۱ ظهر همگی روی بام ایران ایستاده بودیم.

مشاهده بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *